خرید بک لینک
کسانِ دیگری فقط آمده بودند روزنامه بخرند. خیلیها هم بودند که با ما گپی میزدند و من همواره فکر کردهام که حضورشان در سکوی نزدیکترین ایستگاهِ راهآهنِ کوشکِ کوچکشان فقط برای آن بود که هیچ کارِ دیگری جز آن نداشتند که بیایند و چند آدمِ آشنا ببینند. خلاصه این که، آن توقفهای قطارِ کوچک هم صحنهای از ز

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:06

آدمها در رابطه با ما پیوسته جابهجا میشوند. در حرکتِ نامحسوس اما ازلیِ جهان، ایشان را انگار ساکن در نظر میآوریم، در نگاهی آنی و آن چنان کوتاه که جابهجاییشان به چشممان نمیآید. اما کافی است در حافظهمان به دو تصویرِ دو زمانِ متفاوتِ ایشان نظر کنیم، حتا به فاصلهای آنقدر نزدیک که خود در درونِ خویشتن تغییرِ دستکم محسوسی نکرده باشند، تا از تفاوتِ دو تصویر به میزان جابهجاییشان نسبت به خودمان پی ببریم. + پروست

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 16:13

قطاری که به سمتِ مشهد میرفت... آن شبِ بهاریِ سالهایِ ـ انگار ـ خیلی دور...

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 16:13

همین که تنها شدیم و به راهرو پا گذاشتیم آلبرتین به من گفت: «برای چه با من درافتادهاید؟» آیا درشتیام با او برای خودم هم دردناک بود؟ آیا فقط نیرنگی ناخودآگاه نبود که به کار میبردم تا دوستم در برابرِ من ناگزیر از رفتارِ ترسآلود و التماسآمیزی شود که به من امکان دهد از او سوال کنم، و شاید سرانجام بفهمم کدامیک از دو حدسی که از مدتها پیش دربارهاش میزنم درست است؟ هر چه بود با شنیدن آن سوالش ناگهان دستخوشِ خوشحالی کسی شدم که پس از مدتها به هدفی دلخواه دست یافته باشد. * گو اینکه با این گونه تاکید گذاشتن بر سردیِ عواطفم با آلبرتین، به دلیلِ یک وضعیت و یک هدفِ خاص، کاری جز حساستر کردن و تشدیدِ آن تناوبِ دوزمانهای نمیکردم که عشق نزدِ همهی کسانی دارد که بیش از حد به خود شک دارند، و باور نمیتوانند کرد که زنی هرگز دوستشان بدارد، و خود نیز بتوانند او را به راستی دوست بدارند. اینان خود را خوب میشناسند و میدانند که دربارهی زنانی هر چه با هم متفاوتتر، امیدها و دلشورههای یکسانی حس کردهاند، خیالهای یکسانی در سر پرویدهاند، جملههای یکسانی به زبان آوردهاند، و در نتیجه فهم

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

امروز عکس غمانگیزی دیدم. آنقدر غمانگیز که وادار به توقف، و تفکرم کرد و کارش به «این»جا هم رسید. عکسی از دورانِ اوج پلاسکو، شلوغ و پر جنب و جوش. ولی چیزی که غمانگیز بود، شلوغی و زندگی درون عکس، بیخبر از فاجعهی خفته در دلِ این مکان، نبود. تابلوی، حالا کاملا مشخص و توی چشمزنی بود با عنوان کالای ایمنی و آتشنشانی. تابلویی که جوری نیست که در حالتِ عادی خیلی به چشم بیاید، حل شده بود در محیط. اما حالا، بعد از گذرِ حادثه... فاجعه... اینطور توی چشم همهی کسانی که عکس را میبینند میزند... با وجود جنب و جوشِ پاساژ و حوضهای زنده و... و غمانگیز اینکه، تمامِ کسانی که برای سالها آن تابلو را دیده بودند، هر روز، یا یک روز اتفاقی در حال گذر از آنجا... یا نگاههای هر روزهای که از فرطِ عادی شدنِ منظره، حتا نمیدیدندش، هیچکس حتا فکرش را هم نمیکرد که... و... هزاران چیزی که هر روز، خیلی عادی نگاهمان را جلب میکنند یا... نمیکنند، در حالی که ممکن است گره خورده باشند با تراژدیای در آینده... و هیچکس خبر ندارد. هیچکس. پ. ن.: اندوهِ عمیقِ پلاسکو را از یاد نبریم. * حمید مصد

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32




P.S. I've said that "Listen", too! Probably, I hear, too! :D
Who knows that "Listen"?


برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

به سنت هر سال، که هیچوقت عملی نمیشود، مثلا پارسال، از بین فیلمهایی که قرار بود «حتما» تماشایشان کنم، فقط ابد و یک روز و فروشنده را دیدم، امسال هم فیلمهایی را انتخاب کردهام برای «حتما» دیدن! از همان «حتما»های بیاعتبارِ هر سال! ایتالیا ایتالیا، ماجرای نیمروز، ویلاییها، رگِ خواب. پ. ن.: کسی توی جشنواره فیلمی تماشا کرد؟ فیلمی را برای تماشا انتخاب کردید؟

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

میدانستم که شادکامی هیچگاه کاملا تسلیم آدم نمیشود و آلبرتین هنوز در سنی است که (برخی کسان همیشه در آن میمانند و) آدمی هنوز کشف نکرده که این نقصِ شادکامی به کسی مربوط میشود که آن را حس میکند و نه کسی که ارائهاش میکند، و در نتیجه شاید میکوشید منشاء ناکامیاش را در من بجوید. * مشتاقانه آرزومندِ دنیای دیگری هستی که در آن همانند همان کسی باشی که در این جهانی. اما غافلی از این که حتا بدون آن که منتظر آن جهان باشی، در همین یکی، پس از چند سالی دیگر پایبندِ آنی نیستی که بودی و دلت میخواست تا ابد چنان بمانی. حتا بدون این فرض که مرگ ما را بیش از آن تغییر میدهد که از دگرگونیهای زندگی برمیآید، اگر در آن جهانِ دیگر به «من»ی بربخوریم که در گذشته بودیم، از خود به همان گونه رو برمیگردانیم که از کسانی که با ایشان دوستی نزدیک داشتیم اما مدتهاست که دیگر ندیدهایم... چه بسیار خیالِ بهشت، یا چندین بهشت پیدرپی را در سر میپروریم، اما همهشان، بسیار پیش از آن که مرده باشیم، بهشتِ گم شدهاند، و شاید در آنها خود را گمشده حس کنیم. + جستجو - پروست

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

به بهانهی کتابهایَت با من تماس بگیر به بهانهی فیلمهایی که از خانهات برداشتهام به بهانهی شعرهایی که برایم نخواندهای با من تماس بگیر به بهانهی بهانههایی که نداری + منیره حسینی

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

دلم برای تابستان لک زده...

برای آن روزهای آفتابی و روشن...

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

مرا ببخش اگر پیدایت نکردم + رویا شاهحسینزاده

برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32




برچسب: نویسنده: سام اکبری‌پور تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 5:32

صفحه بندی